ابلیس
part 45
+ چرا اومدیم مافیا اونم این موقع شب
دازای حرفی نزد و وارد اتاق رئیس شد و چویا متعجب شد...در نمیزنه؟
دازای کمی سرشو پایین آورد و دوباره نگاه تیزش رو به رئیس داد و چویا هم تا کمر خم شد و بعد چند ثانیه ایستاد
" از ملاقات دوباره ات خوشحالم چویا "
دازای با خنده عصبی گفت
_ چرندیاتتو تموم کنو بگو چی میخوای
" خب شنیدم که ماموریتت موفق آمیز بوده "
دازای اخم کمرنگی کرد و منتظر ادامه حرفش شد
" تو ازم یه پاداش خواستی...خب... "
برگه ای سیاه رنگ بیرون آورد و رو میز گذاشت و چاقو رو بیرون آورد و با لبخند چشم بسه گفت
" چویا این چاقو رو ازم بگیر و دستتو ببر "
چویا کمی ترسید و البته جا خورد
_ منظورش اینه که با خونت اون برگه رو امضا کن
چویا استرسش دفن شد و سمتش رفتو چاقو رو گرفت و کف دستش رو خراشید و اون یکی دستشو به خون خودش آغشته کرد و روی برگه کشید
" موری سنسه بهتره یه چسب زخم به چویا بدی "
موری از سرویس بیرون اومد و از بین وسایل هاش یه چسب زخم بیرون کشید و به چویا داد
" چویا سان ورودتونو تبریک میگم "
دازای لبخند کجی زد و گفت
_ چویا...خوش اومدی
چویا متعجب بود...اینجا چخبره؟
+ چیشده؟ چه اتفاقی افتاد؟
_ تو دیگه عضو رسمی مافیایی...حالا باهم همکاریم ولی هنوزم تو تیراندازی افتضاحی
چویا لبخند کجی زد و از اینکه با دازای همکار شده بود خوشحال بود ولی از اینکه دیگه بین خلافکار ها موندگار شده بود...دلش برای خودش میسوخت!
+ ا...آها خیلی ممنونم
رئیس بلند شد و سمت کمد سیاه رنگی رفت و از درونش یه کلاه در آورد و سمت چویا رفت
" اینجا هر کسی که عضو مافیا بشه بهش یه هدیه تعلق میگیره که نماد مافیاست...این کلاه هم همون نماد ورود تو به مافیاست ورودت رو خوش آمد میگم "
چویا تشکری کرد و کلاه رو ازش گرفت و روی سرش گذاشت که دازای بهش خندید
_ چقدر ضایع شدی
چویا اخم کرد و نگاهشو از دازای گرفت و بار دیگه از رئیس تشکر کرد
+ ازتون خیلی ممنونم رئیس
رئیس سر جاش نشست و گفت
" دازای ازت میخوام به چویا بطور حرفه ای کارای لازم رو یاد بدی "
_ چویا تو رزمی کارش حرف نداره
رئیس کمی فکر کرد و بعد با لبخند شروری گفت
" پس میشه محافظ شخصیت "
_ فکرشم نکن
رئیس برگه رو نگاه کرد و خون خشک شده ی چویا رو به انگشتاش لمس کرد
" خون خوش رنگیه...حجم زیادی ازش دلنشینه "
چویا یک قدم عقب رفت که دازای زیر چشمی به چویا نگاه کرد
_ ما دیگه میریم
" یادم نمیاد مرخصتون کرده باشم...ماموریت جدید دارم "
چویا منتظر شد و دازای کلافه بود.
" این ماموریت فقط برای دازایه...یه مشتری جدید داریم "
دازای چشماش گرد شد و یک قدم عقب رفت
_ ب...بازم؟ چی میخواد؟؟؟
رئیس قهقه زدو با خنده گفت
" نترس...کارش قتله...میخواد یه نفرو زنده زنده تیکه تیکه کنه...مبلغ بالایی بود برای همین قبول کردم...تو هم میری و کارتو تمیز انجام میدی فهمیدی؟ "
دازای نفس راحتی کشید و موهاشو با دستش عقب داد
_ بله رئیس انجام میشه
" فردا به محل قرار برو "
کاغذ کوچیکی رو به موری داد و موری هم اونو به دازای داد
" این آدرس محل قراره وقتی که به اونجا بری خودت متوجه همه چی میشی "
_ نیازی نیست...همین حالاشم فهمیدم اوضاع از چه قراره
" برای حفظ امنیتت چویا همراهت میاد اما فقط وظیفه محافظت از تورو داره "
_ فردا چویا نمیاد
" دستوره منه که میاد...حرفی هست پسرم؟ "
_ چویا جنایت رو نمیتونه...تحمل کنه!
" پس عادتش بده همونطور که به اکوتاگاوا عادت دادی که آدم کشی کار اسونیه "
_ خفه شو
رئیس قهقه ای دیگه زد و گفت
" خیلی خب باشه...دیگه کاری باهاتون ندارم...میتونید برید "
دازای سریع از اتاق بیرون رفت و چویا بعد تعظیم به دنبال دازای راه افتاد
+ هی نگران نباش من برای تماشای کارت نمیام
_ من نگران نیستم...فقط...اون پیری خرفت خیلی رو عصابم رژه میره...هر غلطی دلش بخواد میکنه...هیچوقت به حس و علاقه ی بقیه اهمیت نمیده اون یه شیطان واقعیه
چویا سرشو پایین انداخت و حرف هاشو تایید میکرد...اون مرد موزی و ترسناکی بود که یه لبخند رو لباش همیشه هست...اون واقعا برازنده رئیس سازمان باند مافیاست...
_________________________________________________________
ادامه دارد...
+ چرا اومدیم مافیا اونم این موقع شب
دازای حرفی نزد و وارد اتاق رئیس شد و چویا متعجب شد...در نمیزنه؟
دازای کمی سرشو پایین آورد و دوباره نگاه تیزش رو به رئیس داد و چویا هم تا کمر خم شد و بعد چند ثانیه ایستاد
" از ملاقات دوباره ات خوشحالم چویا "
دازای با خنده عصبی گفت
_ چرندیاتتو تموم کنو بگو چی میخوای
" خب شنیدم که ماموریتت موفق آمیز بوده "
دازای اخم کمرنگی کرد و منتظر ادامه حرفش شد
" تو ازم یه پاداش خواستی...خب... "
برگه ای سیاه رنگ بیرون آورد و رو میز گذاشت و چاقو رو بیرون آورد و با لبخند چشم بسه گفت
" چویا این چاقو رو ازم بگیر و دستتو ببر "
چویا کمی ترسید و البته جا خورد
_ منظورش اینه که با خونت اون برگه رو امضا کن
چویا استرسش دفن شد و سمتش رفتو چاقو رو گرفت و کف دستش رو خراشید و اون یکی دستشو به خون خودش آغشته کرد و روی برگه کشید
" موری سنسه بهتره یه چسب زخم به چویا بدی "
موری از سرویس بیرون اومد و از بین وسایل هاش یه چسب زخم بیرون کشید و به چویا داد
" چویا سان ورودتونو تبریک میگم "
دازای لبخند کجی زد و گفت
_ چویا...خوش اومدی
چویا متعجب بود...اینجا چخبره؟
+ چیشده؟ چه اتفاقی افتاد؟
_ تو دیگه عضو رسمی مافیایی...حالا باهم همکاریم ولی هنوزم تو تیراندازی افتضاحی
چویا لبخند کجی زد و از اینکه با دازای همکار شده بود خوشحال بود ولی از اینکه دیگه بین خلافکار ها موندگار شده بود...دلش برای خودش میسوخت!
+ ا...آها خیلی ممنونم
رئیس بلند شد و سمت کمد سیاه رنگی رفت و از درونش یه کلاه در آورد و سمت چویا رفت
" اینجا هر کسی که عضو مافیا بشه بهش یه هدیه تعلق میگیره که نماد مافیاست...این کلاه هم همون نماد ورود تو به مافیاست ورودت رو خوش آمد میگم "
چویا تشکری کرد و کلاه رو ازش گرفت و روی سرش گذاشت که دازای بهش خندید
_ چقدر ضایع شدی
چویا اخم کرد و نگاهشو از دازای گرفت و بار دیگه از رئیس تشکر کرد
+ ازتون خیلی ممنونم رئیس
رئیس سر جاش نشست و گفت
" دازای ازت میخوام به چویا بطور حرفه ای کارای لازم رو یاد بدی "
_ چویا تو رزمی کارش حرف نداره
رئیس کمی فکر کرد و بعد با لبخند شروری گفت
" پس میشه محافظ شخصیت "
_ فکرشم نکن
رئیس برگه رو نگاه کرد و خون خشک شده ی چویا رو به انگشتاش لمس کرد
" خون خوش رنگیه...حجم زیادی ازش دلنشینه "
چویا یک قدم عقب رفت که دازای زیر چشمی به چویا نگاه کرد
_ ما دیگه میریم
" یادم نمیاد مرخصتون کرده باشم...ماموریت جدید دارم "
چویا منتظر شد و دازای کلافه بود.
" این ماموریت فقط برای دازایه...یه مشتری جدید داریم "
دازای چشماش گرد شد و یک قدم عقب رفت
_ ب...بازم؟ چی میخواد؟؟؟
رئیس قهقه زدو با خنده گفت
" نترس...کارش قتله...میخواد یه نفرو زنده زنده تیکه تیکه کنه...مبلغ بالایی بود برای همین قبول کردم...تو هم میری و کارتو تمیز انجام میدی فهمیدی؟ "
دازای نفس راحتی کشید و موهاشو با دستش عقب داد
_ بله رئیس انجام میشه
" فردا به محل قرار برو "
کاغذ کوچیکی رو به موری داد و موری هم اونو به دازای داد
" این آدرس محل قراره وقتی که به اونجا بری خودت متوجه همه چی میشی "
_ نیازی نیست...همین حالاشم فهمیدم اوضاع از چه قراره
" برای حفظ امنیتت چویا همراهت میاد اما فقط وظیفه محافظت از تورو داره "
_ فردا چویا نمیاد
" دستوره منه که میاد...حرفی هست پسرم؟ "
_ چویا جنایت رو نمیتونه...تحمل کنه!
" پس عادتش بده همونطور که به اکوتاگاوا عادت دادی که آدم کشی کار اسونیه "
_ خفه شو
رئیس قهقه ای دیگه زد و گفت
" خیلی خب باشه...دیگه کاری باهاتون ندارم...میتونید برید "
دازای سریع از اتاق بیرون رفت و چویا بعد تعظیم به دنبال دازای راه افتاد
+ هی نگران نباش من برای تماشای کارت نمیام
_ من نگران نیستم...فقط...اون پیری خرفت خیلی رو عصابم رژه میره...هر غلطی دلش بخواد میکنه...هیچوقت به حس و علاقه ی بقیه اهمیت نمیده اون یه شیطان واقعیه
چویا سرشو پایین انداخت و حرف هاشو تایید میکرد...اون مرد موزی و ترسناکی بود که یه لبخند رو لباش همیشه هست...اون واقعا برازنده رئیس سازمان باند مافیاست...
_________________________________________________________
ادامه دارد...
- ۲.۸k
- ۰۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط